ژوان میعادگاه عشقمان

ژوان عزیزم، فرشته آسمانی من چه خوب شد که زمینی شدی و روزهای ما را سرشار از عشق کردی...

اولین روز daycare

یکی از اتفاقهای مهم برای ما، daycare رفتن ژوان بود. اولین روز مهد کودک       ژوان در راه برگشت از مهد، من عاشق این کوچه زیبای مهد ژوانم.... اینم یکی از جایزه هایی که به ژوان می دادم تا زودتر به محیط مهد جدیدش عادت کنه... چون یک ماه اول توی مهد جدید با آدمهای جدید، زبان جدید، غذاهای جدید و ...، خیییلیییی به ژوان سخت گذشت... ولی بالاخره گذشت و الان خدا رو شکر ژوان به مهدش عادت کرده و  خیلی دوستش داره و با عشق و علاقه خاصی هر روز حاضر می شه و می ره مهد کودک...   ...
27 بهمن 1394

اولین تجربه ما از تابستان زیبای تورنتو

و بعد از پنج ماهی که ایران بودیم، دوباره به کانادا برگشتیم و تونستشم تابستون اینجا رو هم ببینیم. تابستانی بسیار زیبا و سرسبز:   یک مدت ژوان تو همه عکساش این ژست رو می گرفت... ژوان تو مدت کمتر از ده روز به خوبی یاد گرفت دوچرخه سواری کنه... ژوان توی پارک، زیر درخت سیب  بادبادک بازی در یک روز زیبای تابستانی Edward Garden کم کم هوا داره خنک می شه... باز هم هالوین...     ...
27 بهمن 1394

چند ماهی که ایران بودیم

ژوان عزیزم توی چند ماهی که ایران بودیم، سفرهای زیادی رفتیم و لحظات بسیار زیبایی رو در کنار عزیزانمون گذروندیم که یک سری از عکسهایش رو برات می ذارم. ژوان در ساحل زیبای خلیج فارس در سفر به قشم   ژوان و  پسر دایی عزیزش آرشام روی پله های هتل، سفر همدان   فرودگاه امام، سفر به استانبول   توی کشتی       ژوان و آرشام دارن می رن آکوا پارک و حسابی خوشحالند باغ ایرانی   عشقم عاشقتم... خوشگل مامانی خانه بازی شادلین ژوان با دوستای خوبش هیربد و ثنا ...
27 بهمن 1394

تولد سه سالگی ژوانم

عشقم، سه ساله که دارمت، سه ساله که با همیم، خیلی از این اتفاق خوشحالم، خیلی خوشحالم که تک تک لحظه های زندگیم از تو پر شده، سه ساله شدنت مبارک عزیز دلم، فقط می تونم بگم خیلی خوشحالم که تو رو دارم، آرزو می کنم خودت این احساسات پاک رو تجربه کنی تا بتونی احساس من رو تو این روزها درک کنی، تو این روزها که تو شیرین زبون تر از همیشه شدی، می آی به من می گی مامان خدا نکنه من از تو دور بشم، نمی دونم چرا همچین چیزی به فکرت می رسه، ولی من هم با تو هم آرزو هستم. من هم نمی خوام تو هیچ وقت از من دور بشی، در عین حال نمی خوام هیچ وقت بال و پر بروازت رو هم ببندم.  عزیز دلم دیگه از من درخواست غذا می کنه، می آد می گه مامان برام باقالی پلو درست کن. قربونت...
10 مرداد 1394

عزيزترينم، فرزندم...

عزیزترینم,فرزندم  من مادرت هستم... من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم  تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و  در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد, من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود... تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ... بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی... من مادرم ,...
18 تير 1394

ژوانم درچند ماه گذشته

امروز یک کم اضطراب دارم ولی از اونجایی که هر چیزی که مربوط به تو باشه باعث آرامشم می شه و من رو غرق در رویای تو می کنه، تصمیم گرفتم بیام بعد از مدتها وبلاگت رو  آپدیت کنم و یک کم با خودم و عکسای تو خلوت کنم.   شب سال نو: 2015     خداحافظی آخر مهمونی         پارک رفتن های ما تو زمستونی که گذشت:    ژوان عاشق غذا دادن به سنجاب  ها بود. روزی که ما امتحان رانندگی G1 داشتیم.     استخر و شنا و آب بازی:     اولین تجربه اسکیت ...
24 خرداد 1394

اولین بار در کتابخانه

اینجا توی کتابخونه ها خیلی برنامه های متنوع و جالبی برای بچه ها تو سنین مختلف وجود داره مثلا برنامه های قصه گویی و نمایش عروسکی و ... و توی هر کتابخونه یک بخش خیلی بزرگ به کتابهای آموزشی و داستان برای کودکان اختصاص داده شده...       ژوان از اولین تجربه اش توی کتابخونه خیلی لذت برد و بعد از نمایش عروسکی با عروسکهای نمایش بازی کرد و بعد رفتیم قسمت کتابهای کودکان و اونجا هم خیلی براش مفید و سرگرم کننده بود. ...
5 دی 1393

اولین هالوین و کریسمس

امسال ژوانی برای اولین بار مراسم هالوین رو از نزدیک دید و خیلی تجربه جالبی براش بود. اول شب مثل چهارشنبه سوری خودمون که بچه ها می رفتند زنگ خونه ها رو می زدن و خوراکی و شکلات می گرفتند، اینجا هم روز هالوین بچه ها لباسهای خاص خودشون رو که گاهی ترسناک، گاهی عروسکی یا هر چیز دیگه ای که دوست دارند هست می پوشن و می رن زنگ همسایه هاشون رو می زنن و خوراکی می گیرن و کلی می خندن و بهشون حسابی خوش می گذره... ژوان هم اون شب تینکربل شده بود و اول کمی با خجالت می رفت به طرف خونه همسایه ها، ولی بعدش که دید توی کوچه همه بچه ها دارن همین کارو می کنن خیلی خوشش اومد و می دوید به طرف خونه هایی که چراغها و تزئیناتشون روشن بود زنگ می زد و منتظر می شد تا بیان ...
5 دی 1393